علوم انسانی وجدان بشریت را مطلع می سازد و تاریخ،سنتها، موفقیت ها، تراژدی ها و ارزش های آن را زنده نگاه می دارد.این موارد مسایل مربوط به بقای انسان و بهبود بشر را ارائه کرده و تحلیل می کنند؛به توصیف شاکله پیشرفت کمک می کنند؛ومنابع لذت زیبا را فراهم می سازند تا بوسیله آن ذهن و روح انسان رشد کند.به ستایش آنچه که ارزش های ماندگار زندگی می باشند و به فهم روابط بغرنج بین انسان ها ودنیای طبیعی و اجتماعی آنها کمک می کنند.
مدیریت در این کارکردها هم مصرف کننده است هم تامین کننده. به عنوان تامین کننده، مدیریت واسطه فرایند های اقتصادی مورد نیاز برای استمرار و انتشار علوم انسانی است و به عنوان مصرف کننده، مدیران برای زندگی شخصی و اداری بهتر و برای خرد و سروری که می توانند عطا کنند به علوم انسانی نیاز دارند. مدیرانی که از خود میراث فرهنگی به جا می گذارند ، احتمال دارد که خودشان ابزارهای ادراکی و تحلیلی دارند که با استفاده از آنها با تغییرات اجتماعی مقابله می کنند.مطالعه علوم انسانی ویژگی های مشخصی را در ذهن ایجاد می کند: مطالعه تاریخ توانایی رها شدن از وقایع پیچیده انسانی و تفسیرآنها را ایجاد میکند، با مطالعه ادبیات و هنر توانایی تشخیص آثار عمقی ، خوش ساخت و دارای جاذبه را از آثار سطحی وتقلیدی و یکنواخت را به ما می دهد، بامطالعه فلسفه معیارها ی ما برای تصمیمات اخلاقی و عقاید قابل گواهی دقیق تر می گردد.
تصویر و سرنوشت بشر
دانش بشردرباره خودش از علم، دین،فلسفه، تجارب روزانه و همچنین از علوم انسانی نشات می گیرد.بنابراین کلمه کلی ” بشر” اشکال بسیاری دارد:بشراقتصادی،بشر سازمانی، بشر تکنولوژیکی، بشر مدیریتی ، بشر اجتماعی و غیره.این عبارات گواهی هستند بر گوناگونی علائق بشری و پیچیدگی بشریت.
تحلیل گران برای توصیف طبیعت بشر از الگوهای کمی و کیفی استفاده کرده اند.یکی ازتوصیفات کمی اخیر “الگوی بشر” سیمون هربرت است.اساسا” فقط دانشمندان مدیریت به الگوهای کمی علاقمندند و تاثیر ناچیزی بر روی جریان اصلی تئوری مدیریت داشته است.
ماتسون سه مدل کیفی از بشرارائه می دهد: بشر به عنوان یک حیوان(مدل مخلوق)، بشر به عنوان یک ماشین(مدل ربات)،و بشر به عنوان عاملی آزاد(مدل خالق). از نظر منطقی این مدل ها متناقضند اما از نظر روانشناسی تجاربی واقعی هستند.دیدگاه ماشینی پیامد منطقی عصر مدرن علم و خرد می باشد.اگر می توان طبیعت را بوسیله علم درک و کنترل کرد چرا انسان را نتوان؟اگرچه مدل ربات محصول علم فیزیک جدید است، پیشرفت های علم زیست شناسی و ژنتیک نشان داد که در مدل مخلوق به بشربه عنوان حیوان رجوع می کند اما موجودی برتر است.حتی علم فیزیک در شرف دستیابی به پیشرفتی است که آن را به عقاید عرفانی،دین و تحولات زیست شناختی مرتبط می سازد.
برخی از دیدگاه ها امید دارند تا بر سردیدگاهی جهانی از بشر به اجماع دست یابند؛در میان طرفداذان این دیدگاه طلایه داران ضد فرهنگ به چشم می خورند.بطور مثال،روزاک دیدگاه جهانی دارد که طی آن تقلیل صفات و شخصیت انسانی چون قدرت،رجحان و شان و مقام و افزایش تاکید برتقدم رفاقت و اجتماع و بیداری انرژی های افضل مردم را پیش بینی می کند.او یک عصر آکوارین را نشان می دهد که با عجایب و رفاه انباشته شده است که در آن یک دگرگونی تکاملی در شخصیت انسان در حال پیشروی است.بشر یک حیوان پایان ناپذیر است.موضوع غالب زمانه ما علم،صنعتی گرایی جهانی و تحول اجتماعی است اما طبق دیدگاه روزاک موضوع عصر آینده ” توسط کسانی نواخته می شود که خود را به عنوان حیوانات فنا نا پذیری دیدند که به منظور پرده بر داشتن از توانمندی های حیرت انگیز به این دنیا احضار شده اند.”انسان حیوانی فنا ناپذیر است نه تنها در وجوه اجتماعی بلکه از جنبه جسمی و باستان شناسی.
علوم انسانی در تلاش برای درک اینکه انسان کیست و چیست توصیفاتی از انسان ارائه داده است. عباراتی چون انسان مدرن، انسان روانی،انسان توده ای حوزه هایی از جایگاه انسان را فاش می سازند.قابل جامع ترین واژه برای طبیعت انسان “انسان پیچیده” می باشد.در اینجا به برخی دیگر از آنها اشاره می کنیم:
هوموساپین:اگرچه انسان حیوان است اما عاقلترین آنهاست.مغز بزرگ ، قدرت سخن گفتن و قدرت تفکر انتزاعی ،حافظه و رفتار سمبلیک به انسان این توانایی را می دهد تا به دیگر حیوانات غلبه کند.
هومو بیرارکبوس: انسان در سیستم سلسله مراتبی – طبیعی،جسمی، زیست شناختی، شیمیایی،اجتماعی ، فرهنگی و سازمانی – زندگی می کند.
هومو اکونوموس: انسان اقتصادی دیگر از موادی که در دوره های پیشین بهره می برد برخوردار نیست. تکنیک های مدیریت علمی منسوخ بر مبنای انسانی است که بوسیله مواد مورد نیاز و خواست خود و بنابراین بوسیله پرداخت ارزش آنها در او ایجاد انگیزه می گردد.
هومو سوسیالیس : جنبش های روابط انسانی گروه انسانی را کشف کرد و به نواخته شدن ناقوس مرگ جنبش مدیریت علمی کمک کرد.
هومو ایندیویجوالیس: چگونه می توان حجم عظیم دانش روانشناسی را توضیح داد؟
هومو لودنس: نخبگان ادبی به مفهوم بشر در نمایش جان هویزینگا حمله کردند چرا که به نظر آنها در جامعه ای که زشتی، مواد فاسد و زباله های صنعتی در آن شایع است این مفهوم غیر واقعی و نوستالژیک می باشد.اما بازی دنیایی تصنعی را منعکس می سازد که در آن بازیگران و تماشاچیان با قوانینی ملایم و کم خطرتر از آنچه که در دنیای واقعی حاکم است، اداره می شوند.
تا این اواخر انسان گرا ها و دانشمندان به یکدیگر کمتر توجه کرده اند. این فاصله ممکن است نزدیک تر شود. عجیب است که علوم اجتماعی کمکی نمی کنند.دانشمندان اجتماعی اغلب نویسندگانی غیر جذاب هستند که فاقد تخیل می باشند .تخیلی که می تواند آنها را به انسانگرا ها نزدیک تر سازد. طبق گفته بورنشتاین ، تنها از طریق مطالعه علوم انسانی است که فرد می تواند درک از گذشته را در خود بطور کامل پرورش دهد ودر نتیجه آگاهی از ارتباط بین زندگان و مردگان درک درستی از زمان حال ایجاد می گردد.سنت های انسان گرایانه و علمی ذاتا” با هم درتضاد نیستند.بلکه اغلب مکمل یکدیگرند.
پارادوکس اینجاست که علی رغم دانش پیشرفته اکتشافات فضایی،انرژی هسته ای،کامپیوتر و دیگر اعجاز های علمی ما همچنان نسبت به خود انسان نا آگاهیم.بنا به گفته همپشایر،پس از گذشت دو قرن هنوز به فهم دقیقی از رفتار انسان و تغییرات اجتماعی دست نیافته ایم.رویستر با این گفته موافق است که” در تفکر درباره خود انسان ، معما های غیر قابل حلش،جایگاهش در جهان تنها کمی از نقطه اغاز پیش روی کرده ایم.هنوز سوالاتی درباره اینکه چه کسی هستیم چرا به وجود آمده ایم و به کجا خواهیم رفت در ذهن ما باقی است.”
خوب است که خود را به آنچه نمی دانیم مشغول سازیم اما نشان دادن انسان به شکل موجودی که از خود کاملا” نا آگاه است ،نادیده گرفتن دانشی است که به تدریج و شاید به سختی کسب کرده ایم .اما انچه می دانیم و درک می کنیم ناقص و بیشتر آن تایید نشده است.در تلاش برای بقا دیدگاه های ما تغییر می کنند. جای تعجب است که اغلب بر اساس آنچه می دانیم عمل نمی کنیم و همواره دانش موجود رابرای صلاح بشریت به کار نمی بریم. مشخص نیست که آیا تصویرازخود در جهت بهبود در حال تغییر است یا بشریت در حال پیشروی است و یا اینکه اصلا” می توان بقا یاقت.
بقای انسان
یکی از موضوعات مهم در علوم انسانی بقای انسان است.بقای انسان،فرهنگ و تمدنش شرط ایمان است نه موضوع یقین.کسانیکه می گویند این ایمان کافی نیست تمایل دارند استدلال کنند که کنترل اورولیان مطمئن ترین راه برای تضمین بقاست. منظور آنها کنترل اجتماعی است- نه فقط کنترل اجتماعی جامعه شناسان خوش فکر بلکه کنترل کلی هر فرد از طریق علم،کامپیوتر و توتالیتاریسم. فریاد اخطار اورولیان در حضور اصول اصلاح رفتار،پیشرفت های مهندسی ژنتیک، امکان هوش مصنوعی ،ایجاد انرژی اتمی و به کار گیری مواد مخدر و شیمیایی برای دگرگون ساختن ذهن و شخصیت رساتر است.این پیشرفت ها تهدیدی برای بقا هستند و بایستی مراقب آنها بوداما کشفیات علمی توسط خود علم انجام نمی شود بلکه بوسیله سیستم های اجتماعی که جزئی از انها هستند صورت می پذیرند.
نیرو های متعددی به تخریب انسانیت می پردازند در حالیکه نیرو های دیگر از ان دفاع می کنند و هنوز قدرت هایی هستند که جایگاه انسان را در حد سرور معظم کائنات تعالی می بخشند. صحیح است نتیجه گیری کنیم که سرنوشت بشریت توسط توانایی به کار گیری کامل توانمندی هایی که در کشفیات جدید زیست شناسان،زبان شناسان ، روانشناسان اعصاب، قوم شناسان و دیگر دانشمندان به انسان نسبت داده شده است تعیین می گردد.
دوبوس “خدای درون” را سمبل نیرو هایی می داند که دنیاهایی خصوصی در گیتی می آفرینند و این توانایی را به زندگی می دهند تا خودرا به اشکال فردی بی شماری توصیف کند.او می گوید که امید خوش بینانه ای برای انسان به تدریج در حال شکل گیری است که با گذشت سال های عمرش همچنان به عنوان تجلی جهان شمول و منحصر به فرد قوانین زندگی بقا یافته و باقی بماند.اما همچنین یک”شیطان درونی” نیز وجود دارد. این شیطان گرایش برنامه ریزی اجتماعی جهت حمایت و نگهداری از موسسات اجتماعی و حفظ ناسیونالیسم است تا اینکه در جهت رفاه انسان باشد.بشریت در تمامی قرون از مصیبت های بسیاری جان سالم به در برده در حالیکه همزمان در اشتیاق مدینه فاضله میسوخته.بشر می تواند باقی بماند چرا که تا به امروز مانده است.
دو ویژگی برای بشریت در جستجوی بقا و پیشرفت از اهمیت اساسی برخوردار است:ذهن و ظرفیت انسان در وفق یافتن.علی رغم وجود دانش های فراوان بیش از هر زمان دیگری برای هدایت این دانش به “انرژی ذهن” نیازمندیم. به تازگی بوسیله مرزهای جدید مغز انسان اقدام به اندازه گیری این ذهن کرده ایم.تنها ممکن است نتوانیم به یکی از مرزهای ذهن انسان رسوخ کنیم که آن آگاهی انسان است. هایر درباره “ذهن غیر قابل فتح بشر” می نویسد که درباره توانایی مقاومت در دردناک ترین و مخرب ترین دوره های تاریخ است.اما او همچنین عنوان می کند که مشاهده شده است که ظرفیت و ساختارحسی ذهن محدود است.علاوه بر این انواع معینی از دانش ها در فهم ما نمی گنجد –دانش ما درباره خدا،متافیزیک و حتی علم و بسیاری موارد دیگر.
اهمیت استدلال در بقای انسان توسط یک کشیش در تحقیقش درباره بررسی رابطه بین بشریت،علم و مدیریت کشف گردید.به کسانی که از انسان نا امید شده اند به این دلیل که او راعلت شیطانی و فریبنده بی ثباتی در سیستم جهانی می دانند پیشنهاد می کند که مدیریت و علم هیچیک نمی توانند به تنهایی فجایع را دفع کنند بلکه این استدلال وتصمیم گیری منطقی است که می تواند با مدیریت و علم ترکیب گردد تا تمامی قسمت های هر مشکلی را در ارتباط با کل قضیه بررسی کند.علم زمانی موفق است که به آن به چشم نوعی از مدیریت نگریسته شود و مدیریت بوسیله اتحاد با علم به موفقیت می رسد. زمانیکه در مدیریت روی اعمال خیلی تاکید می شود، بصیرت نقش بزرگتری را در مقایسه با آنچه که بطور کلی درک شده ایفا می کند.بر خلاف مطالعات رفتار درمانی اطلاعات ما درباره زندگی درونی مدیر بسیار ناچیزاست که درآن عقلانیت و بصیرت در شخصیت کلی او به هم پیوسته اند.اغلب تصمیمات منطقی منجر به پیامدهای غیر منطقی اجتماعی می گردند.بطور مثال آنجا که فردی که جاه طلبانه در پی قدرت است با دیگران بدون بخشش و مستبدانه رفتار می کند.رفتارهای مجرمانه و وحشیانه به نظر کسانی که مرتکب آن می گردند منطقی است.
آنتون یک عقیده انسانگرایانه را مطرح می سازد که می تواند به شفاف سازی فلسفه مدیریت کمک کند.چنانچه انسان مرکز عقلانی مدیریت و علوم انسانی است ،پس تلاش های علوم انسانی برای آموزش چگونگی زندگی کردن در جامعه ای پیچیده به انسان ها مرتبط به نظر می رسد. آنتون به ترتیب ذیل این مفهوم را روشن می سازد:
الف-انسانگرایی دموکراتیک است و هدف آن پیشرفت کامل هر فرد است.
ب- انسانگرایی به دنبال این است تا از علم به شکل خلاقانهای استفاده کند نه مخرب؛
ج-انسانگرایی مقید به اخلاق است و بر مقام انسان و حقوق فرد را تصریح می کند؛
د-انسانگرایی بر آزادی شخصی به عنوان یک هدف که با مسئولیت اجتماعی در هم آمیخته است تاکید دارد؛
ه- انسانگرایی روش زندگی است.
برخی ممکن است خرده بگیرند که بعضی از عقاید غیر واقعی هستند.بطور مثال مورو و تایر نتیجه گیری می کنند که تضاد اساسی بین ماتریالیسم و انسانگرایی وجود دارد و اینکه در دنیای کار نمی توان هر دو آنها را با یک اقدام مشابه دنبال کرد. هلبرونر نیز در رابطه با ایمان به توانایی استدلال انسان در دفع مصیبت دیدگاه خوش بینانه ای دارد.ارنفلد حتی فراتر رفته و اظهار می دارد که جامعه انسانی با مشخصاتی که ما آن را می شناسیم نمی تواند بقا یابد.او بر این عقیده است که ما بیش از اندازه به توانایی خود در حل مشکلات اجتماعی ایمان داریم و اینکه پنداشت های انسان گرایی که تلویحا” در دنیای فرهنگ عنوان می شوند تحریفات گستاخانه ای هستند.هلبرونر در بیان ایمان ما به توانمندی در حل مشکلات اجتماعی اغراق می کند در حالیکه ارنفلد آن را دست کم می گیرد.ارنفلد در مورد نا امیدی در حل مشکلات مجاب کننده نیست.اینگونه بد بینی در تضاد با ایده آلیسم هایر و دیگر انسان گرا هایی است که به آینده انسان اعتقاد دارند..عناصر اعتقاد انسانگرایانه را نه به عنوان نسخه درمانی بلکه به عنوان هدف می توان در نظر گرفت.
آیا انسانگرایی کاربردی است؟
نا هنجاری های درونی نظام های انسانی اعتبار آنها را در میان مدیران کاهش می دهد.وقتی مدیران به درک بهتری از علوم انسانی دست یابند مطمئنا” در مورد ارزش های کاربردی آنها سوال خواهند کرد.احتمالا” مدیران بدون دست یافتن به درک کامل از استعدادهای انسانی از مناظر مختلف کاربردی به آن خواهند نگریست مانند طراحی محصولات زیبا،ظاهر و جذابیت ابزار و تجهیزات،نمای بیرونی کارخانجات و شرکت ها،و زیبایی محیط های داخلی.اما اینها مشکلات مهم مدیریت نیست.چیزی که مدیریت بیش از هر چیز دیگری از انسانگرا ها می خواهد نگاه آنها به مشکلات انسان است- اداره انسان در محیط کار،بررسی روابط بین فردی-همچنین دیدگاه آنها به خط مشی های بنا نهاده شده،تصمیم گیری ها و حساسیت به مسئولیت های اجتماعی.این مشکلات نیز کاربردی هستند اما کمتر موضوع راه حل های فنی قرار می گیرند و بیشتر نیازمند حساسیت هدایت شده انسان می باشند.
مدیران حق دارند تا از انسان گراها دعوت کنند تا از بدبینی آنها بکاهند.فقط تعداد معدودی از انسان گراها در این زمینه تلاش کرده اند. برای مثال ادل می گوید که” علوم انسانی همواره مورد دور نمای رشد کنترل بر زندگی انسان اقدامات عملی داشته است.آنها در حریم بیرونی که در ان نمی توان کاری انجام داد، نگرش هایی را در مورد تسلیم و مصالحه و یا حتی حالت قهرمانانه ایجاد کرده اند که احساسات را برای رویارویی با رنج های اجتناب نا پذیر هماهنگ می سازند.تعداد کمی ممکن است با این امر موافق نباشند که علوم انسانی چیزی بیشتر از سرگرمی فراهم می آورد. آنها به شکلی خردمندانه موارد غیر عملی چون مدینه فاضله و مسایل ناچیز پایان ناپذیر را درباره مکان ها و افراد مبهم کشف کرده اند.ادل همچنین می گوید که کیفیت زندگی و سازمان های اخلاقی آن همواره مسئولیت عملی علوم انسانی بوده است.هرگز نمی توان تخیل و دانش را از هم جدا کرد.فرود انسان بر روی ماه جوانب نمایشی بسیار و حتی صحنه های اخلاقی در بر داشت.

مفهوم فرهنگ
حمایت از فرهنگ و علوم انسانی
حمایت های مالی مستقیم از علوم انسانی( در غالب پیگیری فرهنگی)عموما” از محل اصناف، کمک های دولتی، موسسات خصوصی و ثروتمندان حمایت گر تامین می گردد. و از آنجا که این منابع موارد دیگری را نیز برای تحت حمایت قرار دادن در اختیار دارند بنابراین نیاز های فرهنگی با اقدامات بشر دوستانه برای پزشکی، مراقبت های سلامتی، تحقیقات علمی و فنی ، کاهش فقر و دیگر موارد در رقابت است. علاوه بر این این کیک بشر دوستانه بین افراد(هنرمندان،موسیقی دانان،نویسندگان ،بازیگران) و آژانس های فرهنگی(موزه ها، گالری ها ، شرکت های اپرا) تقسیم می شود.دانشگاه منبع غیر مستقیم حمایت فردی است که در آن بخش علوم انسانی در قبال خدمات آموزشی و اداری به اعضائ دانشکده حقوق پرداخت می کند .انتظار می رود که این افراد در زمینه کاری خود به مهارت دست یابند و زمان و منابع در اختیار انها قرار می گیرد تا بتوانند همزمان شغل دو جنبه ای آکادمیک و عملی را با هم انجام دهند.
واضح است که فعالیت های فرهنگی به تنهایی نمی توانند درامد کافی ایجاد کنندو اگر قرار است که به اکثریت مردم کمک کنند بایستی کمک هزینه دریافت کنند.در غیر اینصورت آنها نیز همان خواهند شد که بیشتر آمریکایی ها از آن خوششان نمی آید- نخبه.این مشکل در مقاله سر دبیر روزنامه یکی از شهرهای کوچک اینگونه به نمایش درآمده بود: ” این پارادوکس تمدن است که دیرپا ترین میراث آن یعنی هنرش از یک فرهنگ حمایت کرده و آن را تشریح می کند در حالیکه به ندرت از خود حمایت می کند.شعبه دارای سلطه جامعه نقش حامی را ایفا میکند-کلیسای قرون وسطی،طبقه تاجرین هلندی و یا تاج دار، در دوره شکسپیر”
هرگز به نظر نمی رسد که حمایت های مالی کافی باشد اما حمایت های دولت،اصناف و سازمان ها از هنر بین سال های 1963 تا 1983 اوج گرفت.در سال 1963 این سه نوع موسسه جمعا” 40 میلیون دلار صرف هنر کردند. تا سال 1982 این رقم به 940 میلیون دلار افزایش یافت ،رشد 800 درصدی حتی پس از تورم.یکی از دلایل شکل گرفتن این موج ایجاد” وقف ملی جهت هنر “توسط دو لت فدرال در سال 1965 بود که در آخرین سال131 میلیون دلار بین افراد و سازمان ها توزیع کرد- نقاشان، فیلم سازان، ارکستر سمفونی، گروه های رقص- و دولت ایالتی نیزدر سال 1966، 129 میلیون دلار به هنر اختصاص داد.همچنین بین سال های 1966 تا 1982 حمایت موسسات از 38 میلیون دلار به 349 میلیون دلار و مشارکت اصناف از 24 میلیون به 336 میلیون دلار افزایش یافت .

 

 

نوشتن را شروع کنید و اینتر را بزنید